غریبه آشنا
عاشقانه
سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـامـت اکـبـر بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر سلام من به محرم به دسـت و بـازوی قـاسم به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـوارهی اصـغـر به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـارهی اصـغـر سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـاشـقـی زهـیـرش بـه بـازگـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـیـبش به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا بـه لطـمههـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد آمد به بزم و دید من تیره روز را ننشست و رفت و تنگی جا را بهانه کرد رفتم به مسجد از پی نظاره ی رخش بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد خوش می گذشت صبوحی ز کوی او بر جا نشست و شستن پا را بهانه کرد هی سوأل و هی سوأل هی دلم در انتظار لحظۀ دیدار تو چون چراغی، خداوند گریه کرد آنی که اشرف مخلوقات خواندش و دردانه جهان خلقت شد و کرده است زمانی که گفته بود با هم باشید،به هم عشق بورزید و از آن لبریز شوید خداوند گریه کرد خداوند گریه کرد بد است و ازآنچه او به ما داده بود دیدیم يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي . بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد در سكوتي تلخ در رویا دیدم که دارم با خدا حرف میزنم خدا از من پرسید مایلی از من چیزی بپرسی؟ من گفتم، اگر وقت داشته باشید با لبخندی گفت وقت من ابدی است چه پرسشی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟ خدا پاسخ داد آدم ها از بودن در دوران کودکی خسته می شوند عجله دارند زودتر بزرگ شوند، و سپس حسرت دوران کودکی را می خورند اینکه سلامتی خود را صرف کسب ثروت می کنند و سپس ثروتشان را دوباره خرج بازگشت سلامتیشان می کنند چنان با هیجان و نگرانی به آینده فکر می کنند که از زمان حال غافل می شوند آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هیچوقت نخواهند مرد و آنچنان می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند خداوند دستهای مرا در دست گرفت و ما برای لحظاتی سکوت کردیم سپس من پرسیدم به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟ خداوند با لبخند پاسخ داد یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند اما می توانند طوری رفتار کنند که محبوب دیگران شوند یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد یاد بگیرند دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند ولی نمیدانند چگونه احساسشان را ابراز کنند یاد بگیرند و بدانند دو نفر می توانند به یک موضوع واحد نگاه کنند ولی برداشت آن ها متفاوت باشد یاد بگیرند که همیشه کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم آیا چیز دیگری هم وجود دارد که دوست داشته باشید تا آنها بدانند؟ خداوند لبخندی زد و پاسخ داد فقط اینکه بدانند من اینجا "با آنها" هستم همیشه سالروز ازدواج زوج معصوم عالم بشریت ، حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) مبارک باد دیدم که به عرش شور و شوقی برپاست برپاگر این بزم شعف ، ذات خداست گفتم به خرد چه اتفاق افتاده گفتا که عروسی علی و زهراست مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش! هميشه با تو صادق خواهم ماند . همان گونه که وزن ِ زندگی است ... که بجوید جای پایم را در باغچه های گل آن جا که آه میکشند درهای فراموش شده در باد جلوی من قدم برندار شاید نتونم دنبالت بیام پشت سرم راه نرو شاید نتونم رهرو خوبی باشم کنارم بیا و دوستم باش من از سکوت می ترسم گرچه دیوارش بلندترین دیوارهاست در آن سکوت مبهمی برقرار است اما پشت دیوارش پر از فتنه هاست من از سکوت می ترسم هرچند در آن آرامش برجاست گرچه می نوشان مستند و می در پیاله هاست گرچه همه جا خاموش و سرد است اما درون پرغوغاست هرچند لبها دوخته اند بلندترین صدا صدای آوار قلبهاست من از سکوت می ترسم گرچه بلندای دیوارش تا ناکجاست گر بشکند دیوار سکوت فتنه گر رسوای رسواست باید که ریخت این دیوار را که این داروی درد من و ماست 

هی دلم لبریز تفسیر محال
هی خیالم رنگ رنگ از یاد تو
هی بهانه از نبودنهای تو
هی هراسانم فراموشم کنی
با طلوع صبح خاموشم کنی
هی تنم میلرزد اینجا نیستی
سردم است و
فکر سرما نیستی
هی تو میخندی به رویاهای من
کی تو باور میکنی شکل محبتهای من
هی تو عشقی،
من تمنایی خموش
می بری از یاد من هی عقل و هوش
هی به قلبم هی نزن آرام من
باش تا باشم کنارت
عشق بی پروای من

زمانی که بنده اش
اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت
خداوند گریه کرد
زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود بر بنده دیگرش ظلم و عناد کرد
خداوند گریه کرد
لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای دیگر را شکست
خداوند گریه کرد
لحظه ای که آن چه می پنداشت، شد آنچه که هست
خداوند گریه کرد
زمانی که دید این بنده همان بنده ای است که با آهنگ سوراسرافیل خاکش را ساخت
اینک بر سر خاک و مال جنگ و خونریزی است
خداوند گریه کرد
زمانی که وجود بی ارزش این خاک را با روح خداوندی زنده کرد
اما اکنون همان بنده ارزش روح خداوندی را با وابستگی به هیچ های زمین فراموش
خداوند گریه کرد
زمانی که این جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد
اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود.
خداوند گریه کرد
زمانی که دید عشق داده بودم برای آرامش،
دل داده بودم برای سپردن
گل برای هدیه
اما اکنون همه چیز
ریا و تزویر و دروغ
خداوند گریه کرد
از آنچه در دنیا به شما دادم برای رسیدن به اصل خود استفاده کنید
اما همه چیز مصنوعی شد و ساختگی
زمانی که در آن وقتی که به ما داده بود تا در حضورش بنشینیم و درد دل کنیم
و فیض عشق بازی با خدا را ببریم
رفتیم و چه نا سالم سپری کردیم
زمانی که دید بر مهر مادری، بی احترامی شد
خداوند گریه کرد
زمانی که دید 2 برادر برای هم نقشه می کشند
که چگونه فریب دهند تا به مال و اندوخته ناسالم خود بیافزایند
خداوند گریه کرد
زمانی که به گل و پروانه، آب و خاک آنگونه که او می خواست نگاه نکردیم
خداوند گریه کرد
زمانی که دید از عقل و پندارمان چگونه استفاده کردیم و برای آنچه خوب است یا
و مفهوم آن مطلق و ثابت است
مقلد مشابهان خود شدیم
( عقل=استدلال)
استفاده نکردیم.
خداوند گریه کرد
زمانی که او را به جای اینکه در محیط ببینیم در پول و بانک و مال و ثروت می
چرا که در نبود این ها او را صدا می کردیم و
اگر مشکلی از نبود آنها نداشتیم حتی اسمش را به لب نمی آوردیم.
خداوند چه صبری دارد!
اگر روزی از توقعات خود
از ما سئوالی کند،
به راستی ما چه می گوییم ؟







.jpg)
اين وزن ِ آواز من است :
عشقی که گرم وشديد است ، زود می سوزد وخاموش می شود ...
من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف يا گستاخی ات را ،
عشقی که دير بپايد ، شتابی ندارد .
گويی که برای همه عمر، وقت دارد ...
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!
اين وزن ِ آواز من است :
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد !
من به کم هم قانعم ...
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد .
من راضی ام ...
دوستی ِ پايداراز هر چيزی بالاتر است .
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته با ش!
اين وزن ِ آواز من است :
بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری!
ومن تمام عشق خود را به تو پيشکش می کنم.
تا زمانی که زندگی باقی است ...
هرگز تو را فريب نمی دهم
چه اکنون وچه بعد ازمرگ ،
وامروز، در بهار جوانی ام
عشقم به تو اطمينان می بخشد .
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!
اين وزن ِ آواز من است :
عشق پايدار ، لطيف وملايم است .
ودر طول عمر، ثابت قدم
با تلاشی صادقانه ،
چنين عشقی به من هديه کن !
ومن با جان خود
از آن نگهداری خواهم کرد ...
در خشکی يا دريا ، در هرجا ودر آب وهوا،
عشق ِ پايدار، ثابت وهميشگی است .
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!
اين وزن ِ آواز من است :






| Design By : Night Skin |


